ترانه ای برای تومی دانم به انتظار،
ایستاده ای در آن سوی دیوار...
در را نمی گشایم اما!
می دانم،
لبخند ماهتابی ات، همین که درآیی،
تبخال می زند کنار لبانم.
دستانت، چونان تاکشاخه های تمنا،
بر داربست خشک تنم می پیچد،
تا باز کنی گره ی اندوهانم را...
بازش نمی کنم اما.
می بینمت همانجا،
با یک بغل ترانه شوق،
دسته گلی میان انگشتانت،
در انتظار، که باز شود در،
و سیل وار، غرق کنی کویر نگاهم را،
در قطره قطره های تمنایت...
بازش نمی کنم اما.
می دانم همین که درآیی،
تنهایی ام فرو میرود،
در ازدحام لبهات،
پس،
می خوانی ام به باغ تنت،
و دست های کسالت بارم،
آنسان که ساقه های تمشک،
رقصان می بالند،
از خاک خشک تنم،
و غرقه می شوند، در موج موج گیسویت،
بیدار می شوند انگشتانم،
از خواب خشکسالی شان،
چون برگ های انگور،
گرد ترنج پستانت...
بازش نمی کنم اما!
هر صبح و ظهر و شب،
آنجا در آن سوی دیوار،
آوای توک و تاک پایی هست،
و هرم داغ نفس هایی،
مشتاق و منتظر...
می دانم، همین که درآیی،
سقف را می شکافد آوازم،
پر می کنم زمین را،
می زایم از زمان، و،
تکثیر می شوم در تو.
بازش نمی کنم اما،
می دانم! تا باز می شود در،
بالای پله گلی نیست،
دستی به انتظار نمانده،
نه حتی آغوشی، و نه لبخندی!
و باز،
تنهایی ام،
از پله ها سرازیر می شود،
تا باغ می رود،
تا تاک، تا لب آب...
و جهان،
پریشان می شود ز پشیمانی.
در را نمی گشایم دیگر بار،
تا همیشه بمانی، در کوچه کوچه های خیالم!