4 Followers
23 Following
Elham

Elham

Currently reading

Days of Throbbing Gristle
Kevin Cole
The Colonel
Mahmoud Dowlatabadi, Mahmoud Dowlatabadi
Adieux: A Farewell to Sartre
Simone de Beauvoir, Patrick O'Brian
A Room of One's Own
Virginia Woolf
Les Misérables
Victor Hugo, Charles E. Wilbour, Peter Washington

The Grapes of Wrath

The Grapes of Wrath - John Steinbeck خوشه های خشم( The grapes of wrath)
جان اشتاین بک (1903-1968)
مترجم: عبدالحسین شریفیان
موسسه انتشارات نگاه، چاپ اول 1387
خوشه های خشم (1939) را همه ما می شناسیم. نام آنرا به عنوان یکی از آثار معروف ادبیات جهان در کتاب ادبیات دبیرستان دیده ایم. نویسنده، جان اشتاین بک، یکی از سه غول ادبیات آمریکاست (اشتاین بک، همینگوی ، فاکنر) که در سال 1962 به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل آمد. زندگی شخصی اشتاین بک به دو دوره کاملا متمایز تقسیم می شود: زمانی که این کتاب و "موش ها و آدم ها" یش (1937) را می نویسد کارگریست ساده و آشنا با رنج و درد طبقه محروم. و بعد از آن دوره رفاه زدگی و زوال این نویسنده است که روح نویسندگی آن می خشکد و دیگر اثر قابل توجهی از او نمی بینیم. در این دوره حتی به دفاع از بورژوازی و امپریالیسم بر می خیزد و برای تشویق سربازان آمریکایی به ویتنام می رود.
ولی این باعث نمی شود که اثر خوشه های خشم را نادیده بگیریم. و من در این نوشتار کوتاه می خواهم این کتاب را به عنوان یکی از 500 رمان برتر معرفی کنم. کتابی که به نظر من حتما باید خوانده شود و گذشت زمان جاودانگی آنرا به اثبات رسانده است؛ که هنوز پس از گذشت 73 سال داستان برای ما تازه است و هنوز شاهد چنین سرگذشت ها هستیم.
خوشه های خشم سرگذشت خانواده جود است. آنها که در اوکلاهما زندگی می کنند با کشاورزی روزگار خودشان را سپری می کنند. مزرعه ای کوچک، گاو، گوسفندی و آغل خوک ها، مرغ و خروس که با همین ها تمام نیازهایشان برآورده می شود. ولی روزگار همیشه همین طور خوب نمی ماند. خشکسالی می شود و آنها و سایر دهقانان مجبورند که از بانک وام بگیرند. ولی نمی توانند وامشان را پس دهند و اینگونه می شود که بانک، این هیولای نا آشنا با زبان انسان ها، تمام دارایی آنها را از آن خود می کند آنها را از خانه هایشان بیرون می کند، خانه هایشان را ویران میکند. خانوده جود همراه با سایر مردم از دیار خود رانده می شوند. شنیده اند که در کالیفرنیا باغ های زیادی وجود دارد که به کارگر میوه چین نیاز دارند. ولی تا کالیفرنیا راه درازی است. تمام پولهایشان می شود یک ماشین قراضه شیش سیلندر که اصلا هیچ امیدی به آن نیست که بتواند تمام راه را بی عیب و نقص سپری کند. پس از دو سه هفته رانندگی پر مخاطره سر انجام به کالیفرنا می رسند. کالیفرنیا چگونه جاییست؟؟ پر از باغ ها و میوه های رنگارنگ با خانه های سفید کوچکی که می توان زیر یک سقف خوابید و انگار که به همه آرزو های خود رسیده ای؟؟؟ ولی اینها تنها رویا یا سرابی از دور هستند. مهاجران خود را با دنیایی بیگانه می بینند که پلیس و همه مردم نسبت به آنها بدبینند: -این مهاجران با این لباس های پاره پوره باید خیلی احمق باشند که این همه راه با چنین ماشین های قراضه ای سفر کرده اند.
داستان سراسر دغدغه است. و نگرانی و بی خوابی تنها برای اینکه بتوانند کار کنند و در آمدی داشته باشند تا گرسنه نباشند و زیر یک سقف بخوابند...
تقریبا یک فصل در میان، جان اشتاین بک به نقد داستان و شرایط می پردازد. پس یافتن و ذکرتنها یک جمله ی زیبا کار ساده ای نیست. من تنها می توانم این پاراگراف را به عنوان نمونه ای از این اثر بسیار زیبا اینجا بیاورم:
فصل 25، صفحه 476:
"مردم با تور آمدند سیب زمینی ها را از آب رودخانه بگیرند، و نگهبان ها از کارشان جلوگیری کردند. با اتومبیل های قراضه شان آمدند پرتقال را روی زمین بردارند، اما نفت بر آنها پاشیده بودند. مردم آرام کناری ایستاده اند و به روان شدن سیب زمینی بر آب نگاه می کنند و به جیغ و زوزه خوک هایی گوش می دهند که آن ها را می کشند و در گودالی دفن می کنند و بر آنها آهک می ریزند، و به کوه های پرتقال نگاه می کنند که می پوسند و به لجن بدل می شوند و در چشم این مردم ناکامی و شکست دیده می شود، در چشمان این مردم گرسنه خشم جان می گیرد. در روح این مردم خوشه های خشم پر می شود و می روید و سنگین می شود تا به بار بنشیند."
و مگر در دنیای 2012 اکنون شاهد چنین وقایع غیر انسانی ای نیستیم. عکس العلی که تنها از اخلاق بورژوازی بر می آید. این تنها هیولای سرمایه داری است که خود خواهانه به پیش می راند. مغز، ذهن و قلب آدم ها را با پیچ و مهره و آهک بسته بندی می کند.
خوشه های خشم از منظری دیگر، داستانی است خاص امریکایی! شلوار جین، صبحانه گوشت دنده خوک، قهوه ای که بوی آن همه جا را پر می کند، ماشین فورد و ... و چه زیباست زندگی مردمی که چیزی ندارند ولی از انسانیت سرشارند:
پاپا: "مادر دو نفر همین الان رسیدن . می خوان بدونن می تونیم یک لقمه نون بهشون بدیم یا نه."
مادر: "بگو بیان تو. چیز زیاد داریم. بگو برن دستاشونو بشورن. نون آمادس. گوشت رو هم دارم آماده می کنم."
چه کسی می تواند چنین سرشکستگی را تحمل کند و امید خود را از دست ندهد؟؟
در چنین دنیایی فقط باید به فکر همان یک روز خود باشی و نه... همان یک لحظه! زندگی در لحظه ها جاریست.
الهام