4 Followers
23 Following
Elham

Elham

Currently reading

Days of Throbbing Gristle
Kevin Cole
The Colonel
Mahmoud Dowlatabadi, Mahmoud Dowlatabadi
Adieux: A Farewell to Sartre
Simone de Beauvoir, Patrick O'Brian
A Room of One's Own
Virginia Woolf
Les Misérables
Victor Hugo, Charles E. Wilbour, Peter Washington

White Nights

White Nights - Fyodor Dostoyevsky شب های سپید

داستایوسکی

داستان مردی بسیار خیال پرداز که هیچ وقت زندگی و عشق را به طور واقعی و در واقعیت تجربه نکرده است. او همیشه تنها بود. دلبستگی اش به دیوار ها، ساختمان ها و اماکن شهر بیشتر از انسان ها بود. درخیالات خودش بار ها عاشق شده بود. زندگی خیالی را بسیار قابل تحمل تر و بهتر از واقعی می دانست. تا اینکه یک شب با دختری (ناستنکا) آشنا می شود. دختر فقط در صورتی اجازه می دهد که با او باشد که رابطه شان بدون عشق باشد. آن دو تصمیم می گیرند که سرگذشت زندگی خود را برای هم بازگو کنند. او خود را انسانی خیال پرداز معرفی می کند که از آمدن میهمان به خانه اش چنداش خوشحال نمی شود چون مزاحم افکار او هستند. او خود را از منظر انسان های دیگر عجیب می داند(توصیفی طولانی و زیباست!). ناستنکا با او همدردی می کند و به او می گوید که او نیز همیشه در خیالات خودش، خود را عروس شهزاده چینی می دانسته است. تا این که روزی عاشق مستاجرشان می شود (او در یک خانه با مادربزرگ کور و بسیار سختگیر و مقرراتی اش زندگی می کرد، که مدت ها به خاطر یک شیطنت او را با سنجاق به خودش وصل کرده بود.) زمانی که مستاجرشان می خواسته از آنجا برود پیشش می رود و از او می خواهد که او را با خودش ببرد. ولی مستاجر به او توضیح می دهد که به خاطر فقر نمی تواند با او ازدواج کند ولی به او قول می دهد که یک سال بعد برخواهد گشت و با او ازدواج خواهد کرد. ناستنکا دلشکسته می گوید که اکنون سه روز از یک سال می گذرد و او بازگشته است ولی خبری از او نیست حتی یک نامه؛

" چه رفتار غیر انسانی و ظالمانه ای؛ یک خط ننوشت، فقط یک خط! یا لااقل می تونست بنویسه که دیگه منو نمی خواد، که از من منصرف شده؛ ولی در عرض سه روز هیچ کاری نکرد. چقدر براش آسونه که به یک دختر بیچاره بی دفاع که تنها گناهش عشقه، توهین کنه و ضربه بزنه! آه، چقدر ظرف این سه روز عذاب کشیدم! اوه خدای من! وقتی یادم میاد که این من بودم که اول بار پیشش رفتم، که خودم رو در مقابلش خوار کردم، اشک ریختم و از او عشق گدائی کردم حتی اگه شده یه ذره! و بعد از اونهمه که!... گوش کن."

.... دستم را در دستش گرفت و گفت :" به من بگو، تو این کارو نمی کردی – می کردی؟ اگه کسی با پای خودش می آمد سراغ تو تو به او بی اعتنائی نمی کردی، قلب ضعیف و احمق او را به رخش نمی کشیدی. در مقابل از او مراقبت هم می کردی. آیا تشخیص نمی دادی که تنها بوده، که نمی دونسته که چطوری شروع کنه، که چطوری از خودش در مقابل عشقش نسبت به تو، حمایت کنه؟ که نباید ملامت بشه، که مقصر نیست... که کار اشتباهی نکرده! ای خدا، ای خدای مهربان!"

آن مرد به او کمک می کند تا نامه ای برای مستاجر بنویسد. و بالا خره بعد از چند شب آندو به هم میرسند. هر چند آن مرد خیال پرداز عاشق ناستنکا شده بود، و حالا می دید که او را از دست داده است، ولی باز هم از این موضوع خوشحال بود که حتی برای چند شب که شده عاشق زندگی کرد. یک عاشق واقعی در دنیایی واقعی.
از این داستان فیلمی هم به فارسی ساخته شده که هانیه توسلی نقش تاستنکا رو بازی می کنه (فک کنم شب های روشن اسمش باشه.)