4 Followers
23 Following
Elham

Elham

Currently reading

Days of Throbbing Gristle
Kevin Cole
The Colonel
Mahmoud Dowlatabadi, Mahmoud Dowlatabadi
Adieux: A Farewell to Sartre
Simone de Beauvoir, Patrick O'Brian
A Room of One's Own
Virginia Woolf
Les Misérables
Victor Hugo, Charles E. Wilbour, Peter Washington

One Hundred Years of Solitude

One Hundred Years of Solitude - Gabriel García Márquez این کتابیه که نویسنده به خاطر اون جایزه نوبل گرفته. بسیاری از وقایع تاریخی کشور خودش رو تو این کتاب آورده. مثل جنگ بین آزادی خواهان و محافظه کاران. یا شرکت های خارجی میوه در آمریکای لاتین.

فضای سورئال و سبک رئالیسم جادویی به داستان خاصیتی فراموش نشدنی داده که فکر می کنم فقط از عهده نویسنده برمی اومده. ماجراجویی، جنگ، دین، سکس و شهوت، عشق، کیمیاگری و...همه این ها به خوبی ساخته و پرداخته شدند.

صد سال تنهائی، ماجرای صد سال تنهایی یک خانواده است. خانواده بوئندا که پس از مدت ها تلاش و جستجو برای یافتن راهی برای دریا، در جایی اطراق می کنند که بعدها به شهری به اسم ماکوندو تبدیل می شه.

مردم ماکوندو هر سال شاهد اختراعات و عجایبی بودند که کولی ها براشون از سرزمین های دور می آوردند. خوزه آرکادیو بوئندیا (از بنیانگذاران شهر و بزرگ خانواده بوئندیا) به شدت تحت تاثیر مرد کولی به نام ملکیادس قرار می گیره و سعی می کنه که آزمایشات و تحقیقات کیمیاگری خودشو با کمک اون در آزمایشگاه خودش ادامه بده. سالها بعد و در نسل های بعدی، نوه ها نتیجه ها یا ندیده هایی بودند که به همون کاری که جدشون علاقه داشته، کشیده می شوند. کسانی که به کیمیاگری علاقه نشون نمی دن وارد جنگ می شن که مهمتریت اونها-و نیز یکی از مهمترین کاراکتر های داستان- سرهنگ آئورلیانو بوئندیا است:

"سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، سی و دو بار قیام کرد و در تمام آنها شکست خورد. از هفده زن مختلف، صاحب هفده پسر شد که همه آنها قبل از آنکه به سن سی و پنج سالگی برسند یکی بعد از دیگری کشته شدند. از چهارده سوء قصد، هفتادو سه دام و یک تیر باران جان سالم به در برد...."

ادامه داستان پر است از سرگذشت های کاراکتر های مختلف خانواده. ماجرای عشق ها و تنهایی ها و پیری ها.

قسمت های منتخبی از داستان:

صفحه 11: اشيا جان دارند ، فقط بايد بيدارشان کرد.

****

صفحه 35: يک بار که برادرش جزئيات عشقبازي را براي او شرح مي داد، صحبتش را قطع کرد و پرسيد: "چه حسي به آدم دست مي دهد؟"
خوزه آرکادبو بلافاصله جواب داد:"مثل زلزله است."

***

صفحه 80: هر روز بعد از ظهر کنار درخت بلوط مي نشست و به زبان لاتين براي او موعظه مي خواند، ولي خوزه آرکاديوبوئنديا با نجابت هر چه تمام تر نمايش شکلات را براي وجود خدا قبول نداشت و تنها مدرک اثبات وجود خداوند را
عکس انداختن از او مي دانست.

***

صفحه 110: وقتي براي آخرين بار با حساب هاي زندگي روبرو شد تازه فهميد کساني را که از همه بيشتر منفورش بوده اند، از همه بيشتر دوست داشته است.

***

صفحه 125: يک شب از سرهنگ خرينلدومارکز پرسيد: "دوست من، بگو ببينم هدف تو از جنگيدن چيست؟"
سرهنگ خرينلدو مارکز جواب داد:"براي حزب بزرگ آزادي خواه مي جنگم. دليل از اين بهتر؟"
او گفت:"خوشا به حالت. تو لااقل دليل جنگيدنت را مي داني اما من تازه فهميدم که فقط به خاطر غرور خودم مي جنگم."

***

صفحه 145: ..."نگراني من از اين است که ميبينم تو با آن نفرتي که از نظامي ها داشتي، با آنهمه مبارزه بر ضد آنها و آنهمه تفکر در باره آنها، خودت عاقبت مثل آنها شده اي.
هيچ آرماني در زندگي ارزش اينهمه سرافکندگي و خفت را ندارد."

***

صفحه 178: راز سعادت پيري چيزي جز يک پيمان شرافتمندانه با تنهايي نيست.

***

صفحه 349: "دوستان چیزی جز یک مشت قرمساق نیستند."

***

صفحه 350: اولین آنها را به درختی بستند و آخرین آنها طعمه مورچگان می شود.